تبليغاتX
یادداشتهای یک جوجه خروس

یادداشتهای یک جوجه خروس

به یاد دوستم محمدرضا

 

       سه شنبه دهم آذر تولد موژانه!

      موژان دومین کشف بزرگ من توی وبلاگ نویسا بود! (اولیش و بهانه ی بودنه این وبلاگ فریبا بود!)

      هر کس میخواد بزرگتر نگاه کنه. میخواد عمیق تر باشه نوشته های موژان رو از دست نده!

      از همین الان تولدت مبارک موژان!

 

    " قسمت نشد غمگین ترین آواز خود را در خلوت معصوم چشمانت بخوانم! "

     خدا حافظتون!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 8:2  توسط مهديار دلكش 

فعلن!

                  تعطیل! 

                 شاید چند روز شاید چند هفته شایدم ...!

                 نمیدونم!

                 باید با خودم کنار بیام در مورد زندگیم! اینجوری فایده نداره!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 18:24  توسط مهديار دلكش  | 

 

     وقتي به من فك ميكني حس ميكنم از راه دور!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 10:2  توسط مهديار دلكش 

سلام

       پاییز که می شود

       خدا

       قوطی های رنگش را

       برمیدارد

       و می پاشد به صورت درختان

       یکی زرد

       یکی قرمز

       یکی نارنجی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 10:0  توسط مهديار دلكش  | 

 

     كاش پرنده بودم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 14:6  توسط مهديار دلكش 

دلتنگي و اينا

   در غروب ابري و دلگير آسمان

   چهار زانو نشسته ام روبروي خدا

   و غصه هايم را پهن كرده ام جلوي صورتم

   -دردهاي جاوداني و غم هاي كوچكم-

   آنهايي را كه سبك ترند برمي دارم

   مي بوسم

   و فوتشان مي كنم طرف خدا!

  و خداوند اشاره می کند 

  كه بگيرند فرشته ها غصه ها را

  تا مبادا برگردند

  و دوباره بنشینند گوشه ی دلم

  تا نشوند دوباره چندمين مشكلم

  چند غصه اما

  سنگين اند خيلي

  و جدا نمی شوند از سفره ي دلم

  عاجزانه، نگاه ميكنم به خدا

  تا كاري كند شايد

  خدا هم اما

  نگاهم مي كند تنها

  دريايي اشك بايد!

 چرا زحمت كشيديد نوشت: جمعه تو دفتر خاطراتم نوشتم خدايا به خاطر داشتن اين همه دوستاي خوب ممنون! بابت تبريكا و كامنتا و لينك كردناتون بسي مچكرم مي باشم!

 قابل توجه لينكاي عزيزم نوشت: اگه بعد از خوندنه پستام چيزي براي گفتن به نظرتون نرسيد نيازي نيست كامنت بذاريد. مطمئن باشيد در بازديدا و كامنت گذاشتناي من تاثيري نخواهد داشت! مهم براي من اينه كه مطلبمو خوب بخونيد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 14:5  توسط مهديار دلكش  | 

تولدم مبارك

۱. همیشه با خودم فکر می کنم که آیا با اومدن من چیزی به دنیا اضافه شد یا با رفتنم چیزی ازش کم ميشه؟

" آبان ها خواهد گذشت

و بعد

مردمان بعد از من

به ماه بد نخواهند گفت

فقط اتفاقی افتاده

چیزی دیده

حرفی شنیده

پرنده ای پریده "

                  سید علی صالحی

۲. شعری تقدیم به خودم:

توتولوی نادنین / دستات ظریف و توتک / تا باد بشه بادتنک / تبلدت مبارک! / پارسال بودی بید داله / حالام شدی بید یه داله / نن تا بهارو دیدی؟ / نن تا بهارو دیدی؟

۳. فردا بیست سالم تموم میشه. جمعه خورشید مثل همیشه خواهد تابید!

۴. شنبه تولد مرواریده همه برید بهش بتبریکید! لطفن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 11:8  توسط مهديار دلكش  | 

 

۱. انتظارها به پايان رسيد! اين شما و اين هم كوچكترين وبلاگنويس ايراني (شايد البته!) جيگر طلاي مهديار، قربونش برم الهي، مجتبای ده ساله!  پروفایلشم بخونید حتمن!

۲. يادمه چن ماه پيش يكي از بچه ها طلاي ادبيات اورده بود فريبا گفت هر كي بهش تبريك نگه خره!  حالا من به اون غلظت نميگم ولي بريد به محدثه (يا همون دكي جون) تولدشو بتبريكيد! امروز تولدشه!

۳. چهارشنبه تولد الهه س! برید بهش تبریک بگید همگی!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 14:18  توسط مهديار دلكش 

اين منم الان

گوگول نوشت: تو سلف داشتم ناهار مي خوردم دو نفر كنارم نشسته بودن داشتن حرف مي زدن. يكيشون گفت: استادمون انقد گوگوله! اصلن بلد نيست درس بده!  تو دلم گفتم تو كه به گاگول ميگي گوگول از استادتون گاگول تري كه!

چرا اينوري ميري؟ (يا پيچانديده شدم!) نوشت: شب جمعه با سرويس دانشگاه رفتيم حرم. ساعت ۱۰ اتوبوسا از فلكه آب برمي گشتن. من زيارت كردم گفتم برم طرف فلكه آب يه كم بچرخم. ساعت ۹ بود حدودن! اومدم بيرون حرم. از يه نفر پرسيدم فلكه آب كجاست؟ گفت از اين زير گذر كه ماشينا ميرن، ميري بعد ميپيچي سمت چپ و ...! منم رفتم. از زيرگذر رفتم پايين از يه نفر ديگه پرسيدم ببخشيد فلكه آب كجاست؟ گفت چرا اينوري ميري؟ از همين طرف كه اومدي برگرد از كنار صحن قلان برو بعد بپيچ چپ! برگشتم از كنار صحن رفتم، سر پيچ از يه نفر پرسيدم فلكه آب كجاست؟ گفت چرا اينوري ميري؟  برو بيرون صحن از كنار بازارچه ... رفتم كنار بازارچه از سه تا جوون پرسيدم. گفتن چرا اينوري ميري؟ برو سر خيابون سوار تاكسي شو! يه كم كه دور شدم زدن زير خنده! فهميدم سر كاريه! از يه نفر ديگه ... خلاصه سرتو درد نيارم از هر كس ميپرسيدم مي گفت چرا اينوري ميري؟! و يك ساعت همين جور سر كار بودم. ساعت ۱۰ بالاخره رسيدم به فلكه آب!

همچنان پديده اي به نام سعيدي پناه نوشت : من به تمام روانشناسان، محققان، بيولوژيست ها، فيزيولوژيست ها، پاتولوژيست ها، فارماكولوژيست ها، ايمونولوژيست ها و كلن ...يستها توصيه مي كنم اين آدم رو از دست ندن! شايد ديگه همچين پديده و حادثه اي در طول تاريخ تكرار نشه! عمليات آناتومي داشتيم، پوست سگو كنديم و ... كار نداريم آخرش داشتيم دستامونو ميشستيم كه بريم بيرون سعيدي پناه رو ديديم كه دستكشاشو درنياورده و داره دستاشو ميشوره!  بچه ي اردكان يزده! لهجه ي خيلي دلنشين و گشنگ و البته غليظي داره. با اينكه نصف حرفاشو نمي فهمم ولي تنها كسيه كه دوس دارم باهاش حرف بزنم! بعضي وقتا مياد تو سايت پيشم ميگه مهديار! ميگم چيه؟ ميگه تو bikkeri (بيكاري با لهجه ي يزدي!) همش مياي اينجا؟! خيلي باحاله!

موقع خواب هم آرامش ندارم نوشت: تختامون دو طبقه س. من پايينم علي بالا! هميشه سعي مي كنم زودتر از علي بخوابم چون به شكل عجيبي خروپف ميكنه و توي خواب خيلي بدجور تكون مي خوره. طوري كه هر لحظه احساس مي كنم الان با تخت مياد رو سرم!  يه شب همين تكون خوردنا كار دستش داد و از بالا پرت شد پايين!  جالب اينجا بود كه هيچيش نشد! من قلبم اومد تو دهنم ولي خودش خيلي ريلكس دوباره رفت بالا خوابيد!  هي بهش مي گفتم علي ببين طوريت نشد؟ مي گفت نه بابا بگير بخواب!  چپه شدنشم خيلي جالب بود! روي هوا ۱۸۰ درجه چرخيده بود!  بهش گفتم تو مگه سرت اينور نبود؟ پس چرا وقتي افتادي اونور بود؟  گفت نميدونم بخواب! فك كنم اگه من جاي علي مي افتادم تيكه هامو بايد از پارك ملت و حرم جمع مي كردن!

پش ش ش ش ه نوشت: استاد جانورشناسيمون به پشه ميگه پ ش ش ش ش ه!  رو وايت بردم براش تشديد ميذاره! كلن سوژه س استاد بايد ببينيدش!

گروه سرود دلنوازان نوشت: هر شب يه عالمه نفر از بچه هاي خوابگاه توي سالن تلويزيون جمع ميشن و دلنوازان رو مي بينن. وقتيم كه تموم ميشه همشون شعر تيتراژشو با هم مي خونن. خيلي باحاله. صداشون تا طبقه ي چهارم مياد! من كه تا حالا دلنوازان رو نديدم ولي وقتي شوق بچه ها رو ديدم آهنگشو دانلود كردم!

استعدادهاي درخشان خوابگاه نوشت: با يكي از همكلاسيام كار داشتم. گفته بود بيا اتاق ۳۲۶. منم رفتم در زدم. يكي از هم اتاقياش فقط تو اتاق بود. ازش پرسيدم احسان تو اين اتاقه؟ گفت نه ما اينجا احسان نداريم! منم كه مطمئن بودم درست اومدم يه كم نگاش كردم. گفت ببين رو اين تخت قاسم غلاميانه. اينجا حسن فتحيه. اينجا احسان ابراهيميه. اينجا.... گفتم آهان اينجا كيه؟ گفت احسان ابراهيمي! بعد يه كم فك كرد. گفت آهان با احسان كار داري؟  يه كم منو درك كنيد الان لطفن!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 13:45  توسط مهديار دلكش  | 

 

   عاشق پارک ملت شدم! عاشق درختاش! نیمکتاش! اکسیژناش!

    عاشق عاشقاش! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 12:6  توسط مهديار دلكش